سال نو، دل کهنه...

سلام عزیزان.
همراهان٬ دوستان گرامی ام. واپسین لحظات سال ۱۳۸۶ خورشیدی را پشت سر می گذاریم.
یک سال گذشت. من هم دیگر من نیستم. اما زمین٬ همان زمین است. چارقد سفیدش را برداشته و نشاط گرفته. مثل میلیون ها باری که پیش از این ها بوده و خواهد بود...
این مائیم که می آییم و می رویم. امیدوارم با رسیدن بهار٬ دل همتون بهاری بشه٬ کسی رو اذیت نکنید٬ ظلم نکنید٬ و در هر صورت مهربان باشید...

بوی باران
بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی بکام
باده رنگين نمیبينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
«زندهياد فريدون مشيری؛ بهار۳۷»
معمار کهف...