آب در اساطیر ایران باستان

 

آب در اساطیر ایران باستان

"آبان"

  

     آب یکی از مقدس ترین عناصر طبیعی نزد ایرانیان باستان به شمار می رفته است. بر طبق باورهای اساطیری ایرانیان باستان، آب در گاهنبار دوم، از گاهنبارهای ششگانه آفرینش، آفریده شده است و زمان آفرینش آن میانه تیر ماه بوده است. بر طبق این باورها، آفرینش آب پس از آفرینش آسمان و پیش از آفرینش سایر موجودات صورت پذیرفته است:

"و نخستین چیزی که قبل از جانوران آفرید، آب بود و آسمان. خدا بر آب بود و چون خواست که خلق را بیافریند، از آن بخاری بیرون آورد و بخار بالای آب برآمد و آن را آسمان نامید.آن گاه آب را بخشکانید و آن را زمین کرد. آن گاه زمین را بشکافت و هفت زمین کرد..."

مطابق اساطیر ایران باستان، "خرداد" یکی از مینویان است که از آفرینش گیتی آب را به خویش پذیرفت.سپس آن را به "تیر" که  "تشتر" بود سپرد و تشتر به یاری فروردین که فروهر پرهیزگاران است، آب را به مینویی به باد سپرد، باد هم آن را به نیکویی به کشورها راهبر شد و از طریق آسمان آن را به همه جا رساند و با افزار ابر، بر جهان بباراند.

ایرانیان باستان بر این باور بودند که قطرات باران را ایزد تشتر (تیشتریه) ساخت و باد آن ها را به یک سو برد تا از آن دریای گیهانی ( فراخکرد)، وروکشه، یا دریای بی انتها را تشکیل دهد که آن سوی قله البرز قرار دارد. این دریا چنان وسیع بوده است که هزاران دریاچه را در بر می گرفته است و این دریاچه ها چشمه های ایزدبانو آناهیتا بوده اند. در میان این دریا دو درخت قرار دارد: درخت "در بر دارنده همه تخم ها" که از آن همه درختان منشعب می شوند، و درخت"گوکرنه" یا "هوم سفید" که همه مردمان اکسیر جاودانگی را در هنگام بازسازی جهان از آن دریافت می دارند.

 پس از آن سه دریای بزرگ و بیست دریای کوچک تشکیل شد. دو رودخانه در زمین جاری شدند. یکی از شمال به سوی باختر روان شد و دیگری از شمال به سوی خاور جاری گشت، و هر دو این رود ها پس از این که دو انتهای زمین را پیمودند، سرانجام به دریای گیهانی ریختند و در آن درهم  آمیختند.

 ایرانیان باستان آب را یکی از ایزدان مقدس می شمردند و او را تقدیس و تکریم می کردند. نقش آفرینندگی و زایایی آب از روزگاران کهن برای ایرانیان باستان شناخته شده بود و در اوستا، بارها به این نقش و اهمیت و تقدس آب اشاره شده است. در "آبان یشت"  و "تیریشت" در باره اهمیت و احترام آب، بحث شده است و آب موجودی مقدس و قابل نیایش معرفی شده است."آناهیتا" نیز به عنوان ایزدبانوی آب و باروری و پاکیزگی، بارها و به مناسبت های مختلف ستوده  و تکریم شده است.

ایرانیان باستان آب جاری را مقدس می شمردند و به هیچ وجه آن را نمی آلودند و در تمیز نگاه داشتن آن دقت و وتوجه خاصی به کار می بردند. هم چنین با انجام مراسم ویژه ای، به مناسبت های خاص، برای آب قربانی می کرده و نثار می داده اند. به این منظور گودالی کنار آب -رود یا دریا یا سرچشمه آب- می کنده اند و قربانی را در آن جا خون می ریختند تا خونش آب را آلوده نکند.

-  ابوریحان در آثار الباقیه می نویسد که:

 "روز یازدهم (اسفند) روز خور است که اول گهنبار دوم باشد و آخر آن روز دیبمهر است که مدیوشم گاه نام دارد و در این روز بود که خداوند آب را آفرید."

هشتمین ماه سال، و دهمین روز هر ماه، به نام عنصر حیاتی و مقدس آب، "آبان" نام گذاری شده است. " - ان" در انتهای این واژه نه نشانه نسبت، که نشانه جمع است و آبن به مفهوم آب ها می باشد. نزد ایرانیان باستان، عنصر آب دو فرشته نگهبان داشته است، یکی "ایم ناپات" و دیگری "آناهیتا" که به عنوان فرشته مخصوص آب از ارزش و اعتبار ویژه ای برخوردار، و بسیار مقدس و مکرم بوده است. در " آبان یشت" در باره شکوه و جلال و تقدس آن به تفصیل بحث شده است.

 

 

ادامه نوشته

اسطوره آتش در ایران باستان

 

 اسطوره آتش در ایران باستان

 

واژه "آتش" در اوستا به صورت "اتر"، و در زبان پهلوی به صورت "آتور" و "آتر" و "آتش"، و در زبان پارسی به صورت "آذر" و "آدر"، و در گویش های گوناگون آن به صورت های "آتیش"، "آدیش"، "تش" و شکل های کم و بیش نزدیک به این صورت ها آمده و ثبت و ضبط شده است.
ریشه این کلمه در زبان سانسکریت " آدری" بوده است و مفهوم آن زبانه و شعله آتش است و به عنوان صفت " ایزد آتش" که "آگنی" نامیده می شده، نیز به کار می رفته است.

کشف آتش یکی از مهم ترین و حیاتی ترین اکتشافات تاریخ زندگی بشر بوده است و به دلیل اهمیت حیاتی این اکتشاف، و نقش بسیار مهم و زندگانی بخشی که آتش در حیات بشر باستانی ایفا می کرده، ستایش و تقدیس آتش از همان دوران باستان رواج و تداول داشته و آتش در اغلب فرهنگ های اساطیری، موجودی مقدس و متعالی یه شمار می رفته و ستایش می شده است.
در اساطیر ایران باستان، پیدایش آتش را به هوشنگ نسبت می دادند. به روایت شاهنامه فردوسی، در یکی از روزهایی که هوشنگ به شکار رفته بود، ماری بر سر راه دید و چون مار قصد حمله و آسیب رساندن به او را داشت، هوشنگ به قصد کشتن مار سنگی به جانبش  پرتاب کرد. سنگ به مار برخورد نکرد، بلکه به سنگ دیگری برخورد و از این برخورد، شراره آتش جهید و آتشی پدید آمد که تا آن روزگار ناشناخته بود.


هوشنگ به شکرانه و میمنت پیدایش این فروغ ایزدی، آن روز را جشن گرفت و به شادمانی و تکریم ایزدان آسمانی پرداخت و این همان "جشن سده" است که در آن ایرانیان باستان به تقدیس و ستایش آتش می پرداختند.

 

معمار - serin.blogfa.com

یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه

پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز

دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون

نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد پیش جنگ

به زور کیانی رهانید ز دست
جهانسوز مار از جهانجو بجست

برآمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست خرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از آن سنگ باز

هر آن کس که بر سنگ آهن زدی
ازو روشنایی پدید آمدی

جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین

که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آن گاه قبله نهاد

بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی

شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد

ز هوشنگ ماند سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار

کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد

 

 

ادامه نوشته

آیین مهرگان

 

آیین مهرگان


مژده یارا که مهرگان آمد
جشن پیوند عاشقان آمد
فصل احساس های آبی شد
عید دل های مهربان آمد

مهرگان است روز مهر و امید
روز لبخند دختر خورشید
روز روشن روان بهروزی
روزگار جوانی جاوید

مهرگان است، روز بیداری
روز آگاهی است و هشیاری
روز اندیشه های بالنده
روز افکار جاودان جاری

 

معمار - serin.blogfa.com 


مهر (میثره) ایزدی صاحب نام و از بزرگ ترین ایزدان مورد ستایش در تاریخ بسیاری از کشورهای گوناگون در دوره های مختلف بوده است. پرستش او در غرب تا شمال انگلستان و در شرق تا هند گسترش و رواج داشته است. پرستش مهر از هزاران سال پیش شروع شده و کیش مهرپرستی یا میترائیسم را پدید آورده است. مهر هنوز مورد احترام زردشتیان است.


"در هند باستان این خدا که نام او به صورت میتره "دوستی" یا "پیمان" ظاهر می گردد، معمولاً همراه با خدای دیگری به نام ورونه "سخن راست"، به صورت ترکیب "میتره " ورونه"، به یاری خوانده می شد. این دو غالباً با عباراتی خاص انسان توصیف می گردند، و هر دو با هم بر گردونه درخشان خود که ساز و برگش همچون گردونه های زمینی است، سوار هستند و در اقامتگاهی زرین که هزار ستون و هزار در دارد، اقامت دارند. اما علیرغم این تصویر پردازی، هیچ افسانه و اسطوره ای درباره آنان ذکر نکرده اند. تصویر پردازی ها فقط برای ترسیم خصوصیت این دو شخصیت به کار رفته است." ( شناخت اساطیر ایران - جان هینلز)

مهر یا میترا، ایزد عهد و پیمان، و فروغ و روشنایی، و پاکی و صفا در ایران باستان بود و او را فرشته مهر و دوستی و درست پیمانی، و مظهر فروغ و روشنایی می شمردند، و بنا بر باور ایرانیان باستان "مهر" واسطه ای بود میان پرتو های این جهانی و فروغ ازلی و ابدی جاودان، یا به بیان دیگر پیکی بود میان آفریدگار بزرگ- اهورامزدا- و آفریدگان. از آن جا که مهر مظهر روشنایی و نور بود، به تدریج در بر گیرنده مفهوم خورشید نیز شد و معنایی معادل معنی خورشید یا مهرشید یافت. افزون بر این مفاهیم، مهر نماینده جنگاوری و دلاوری در حمایت و پاسداری از صلح و صفا، و آرامش و رامش، و دوستی و مودت، و درست پیمانی و نیک عهدی هم به شمار می رفت و ایزد پاسبان مودت و محبت بود. به دلیل اهمیت خاص مهر، در ایران باستان، مجموعه ای از سرودهای مخصوص ستایش مهر سروده شد، و یکی از یشت ها به نام مهر، "مهریشت" نام گرفته و مخصوصی ستایش و تکریم مهر است و در آن سرودهای زیبای فراوانی در ستایش و تقدیس مهر آمده است. این سرودها را متعلق با تاریخی در حدود 450 پیش از میلاد می دانند، اگر چه مضامبن آن مربوط به دورانی بسیار قدیمی تر از این تاریخ است.
مهر به صورت فرمانروایی کیهانی توصیف شده که بر قرار کننده نظم در جهان آدمیان و خدایان است، زیرا درست پیمانی و راست گویی اساس تمام زندگی نظام یافته در جهان و در جامعه است، و با مراعات پیمان مردمان با هم پیوستگی می یابند، و دروغ مغلوب می گردد، و اجرای معتقدانه وظیفه های آیینی سبب می شود که امور جریان طبیعی و سالم خود را طی کنند و خورشید بتابد و باران ببارد.
نگهبانی کشتزارهای سرسبز و گسترده، پاسبانی مردم، بخشش رامش و آرامش و آسایش به سرزمین ایران، از دیگر وظیفه های مهم ایزد مهر بوده است.
مهر ایزدی است دارای هزار چشم و دو هزار گوش و ده هزار پاسبان؛ ظاهراً این چشم ها و گوش ها هر کدام فرشته ای بوده اند، برگماشته از طرف ایزد مهر. جایگاه مهر بر بالای کوه هرا( البرز) بوده است، در کاخی که آن را آفریدگار برایش ساخته است، بر بلندایی که در آن جا نه روز است و نه شب، نه تاریکی و نه باد سرد، نه بیماری و نه ناخوشی، نه پلیدی و پلشتی، و نه آلودگی:

"نه شب وجود دارد و نه تاریکی، نه باد سرد و نه باد گرم، نه بیماری مرگ آور، و نه پلیدیی که دیوان آن ها را آفریده اند."( مهریشت)

و آن جا رامشگاهی به پهنای همه زمین است، یعنی که مهر در هر کجا حاضر است و بر بد و نیک جهان ناظر. او سروشی است همیشه بیدار و هشیار، و دشمن دیو خواب است، و بر گردونه چهار اسبه خویش که چهار اسب سفید نامیرا آن را می کشند و نعل آن ها از زر و سیم است، به پیش می رود و از خاور به سوی باختر می شتابد:

"او نخستین خدای مینوی است که پیشاپیش خورشید نامیرای تیزاسب به سراسر هرا می رسد ... نخستین خدایی است که قله های زیبای زرگون را فرا می گیرد، و از آنجا این نیرومندترین خدایان بر سراسر زمینی که ایرانیان در آن جایگزین هستند، نظارت می کند."( مهر یشت)
فرّ کیانی از همرهان همیشگی مهر بوده است و از دوران باستان آتشکده خرداد مهر به نام او نامیده می شده است.

آیین پرستش مهر، در همان دوران باستان ، از ایران به آسیای صغیر و بابل رفت، و سپس  توسط رومیان به اروپا راه یافت و در آنجا گسترش یافت و در آیین مسیحیت آمیخت و بسیاری از مراسم خود را به مسیحیت منتقل کرد.


هفتمین ماه سال -مهرماه- و شانزدهمین روز هر ماه -مهر روز- به این ایزد اختصاص داشت و وقف ستایش و تکریم او بود. و مهر روز در مهرماه، سرآغاز جشن مهرگان بود که یکی از مهم ترین جشن های باستانی ایران و پس از نوروز مهم ترین جشن باستانی و آیینی ایران قدیم بود. جشن مهرگان به مدت پنج روز- از شانزدهم مهر تا بیست و یکم مهرماه- طی مراسم خاصی برگزار می شده است. البته تاریخ دقیق این مراسم، مطابق با تقویم های جدید خورشیدی، از دهم مهر ماه تا پانزدهم مهرماه است، زیرا ماه های باستانی ایرانیان سی روزه بوده و در نتیجه شانزدهم مهر ماه، صد و نود و ششمین روز سال می شده، و صد و نود و ششمین روز سال، مطابق تقویم فعلی، دهم مهر ماه می شود. پس جشن مهرگان در دوران ما، مطابق با روزهای دهم تا پانزدهم مهر ماه است.


در دوران باستان، روز شانزدهم مهر موسوم به مهرگان کوچک، و روز بیست و یکم (رام روز) موسوم به مهرگان بزرگ بوده است.
مطابق متن بندهش، مشی و مشیانه در این روز تولد یافتند. و بر طبق عقیده ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه، در این روز کاوه بر ضحاک بیور اسب خروج کرد و فریدون را به شاهی برداشت. توضیح آثار الباقیه ابوریحان بیرونی از مهرگان مبسوط و خواندنی است و در آن چنین می خوانیم:

 

 

ادامه نوشته

گوشه ای از حکومت کریم خان زند

 

پاسخ کریم خان زند به پیشنهاد روسیه

 

serin.blogfa.com_Karimkhan

 

بیست و هفتم نوامبر سال 1770 میلادی کریم خان زند، وکیل ایرانیان، در عمارتی در شیراز که امروز «موزه پارس» نامیده می شود، فرستاده روسیه را پذیرفت که رنج سفر دو هزار و پانصد کیلومتری از سن پترزبورگ تا شیراز را بر خود هموار کرده بود تا پیام تزار روسیه را به فرمانروای ایران برساند. سفیر تزار خبر پیروزی روسیه بر عثمانی را در جنگ دریایی به اطلاع خان رسانید و تمایل تزار را به داشتن روابط دوستانه و اتحاد با وی اعلام داشت. فرستاده تزار انتظار داشت که کریم خان که دو بار با عثمانی بر سر بصره جنگیده بود از شنیدن خبر شکست دریایی عثمانی خرسند شود که کریم خان ابرو در هم کشید و خطاب به سفیر تزار گفت که شکست ملت دیگر ما را شاد نمی کند و سفیر تزار (طبق نوشته های به جای مانده از او، به قلم خودش) شوکه شد و بعداً به تزار گزارش داد که اتحاد با کریم خان را برضد عثمانی فراموش کند و اضافه کرده بود که کریم خان با همه رهبرانی که دیده، درباره آنان شنیده و در کتب تاریخ خوانده است فرق دارد، زیرا خودش را یک تبعه عادی مانند سایر مردم می داند، مردی است به غایت فروتن و بدون هرگونه افاده؛ رفتارش هم دیپلماتیک نیست و دیدار با او تشریفات ندارد.

 

serin.blogfa.com_Karimkhan

 

باید دانست که کریم خان در هر دو جنگ خود با عثمانی بر سر بصره پیروز شده بود. وی علاوه بر دور ساختن عثمانی از منطقه بصره، هلندی ها را هم از خارک و جزایر اطراف آن اخراج کرده بود.

کریم خان که از پذیرفتن عنوان شاهی و تاسیس سلسله اجتناب می کرد نسبت به امنیت خلیج فارس و خوزستان حساس بود.

 

serin.blogfa.com_Karimkhan

 

مورخان اروپایی کریم خان را مردی عادل و منصف و یک ایرانی فوق العاده و شخصیتی منحصر به فرد در تاریخ توصیف کرده و درباره اش به نقل از دیپلمات های اروپایی و میسیون های مسیحی نوشته اند؛ کریم خان که از یک نژاد خالص ایرانی (لر) بود از دیدن شادی مردم شاد می شد و برای شاد کردن شیرازی ها از جیب خودش (نه از خزانه عمومی) به نوازندگان پول می داد که در میدان های شهر ساز بزنند و اگر فرصتی به دست می آورد درطباخی های عمومی در کنار مردم عادی غذا صرف می کرد و با شنیدن گفت وگوی آنان با یکدیگر از دشواری ها آگاه می شد و این مسائل را حل می کرد. به نوشته منشی کریم خان، به باور نماینده ایرانیان (کریم خان) مسائل کوچکند که گاهی دفعتاً چنان بزرگ می شوند که دودمانی را منقرض می کنند.

کریم خان که رییس طایفه زند از مردم « ملایر » و یکی از ژنرال های ارتش نادرشاه بود؛ پس از قتل نادر (دهم ژوئن 1747 در یک کودتای نظامی در قوچان)، در سخت ترین شرایط تصمیم گرفت مانع از هم گسیختگی ایران شود؛ زیرا پس از کودتا، هر ژنرال در یک منطقه از کشور پرچم خودمختاری برافراشته بود. از جمله ژنرال احمدخانی درانی در قندهار. در این هرج و مرج، کریم خان با ده سال تلاش یکایک این مدعیان را سرکوب و یا غیر فعال کرد، ولی پس از هر پیروزی، مغلوبین را مورد بخشودگی قرار داد و دشمنان مقتولش را با احترام و تشریفات مرسوم دفن کرد و با این که بنای کاخ گلستان را در تهران آغاز کرده بود، شهر شیراز را پایتخت کشور قرار داد تا بازگشتی به عهد باستان و در مجاورت تخت جمشید باشد.

 

serin.blogfa.com_Arge Karimkhan

 

وی با ایجاد یک نظام اداری - قضایی کارآمد آرامشی را به ایران بازگردانید که قرن ها روی آن را به خود ندیده بود.

کریم خان در طول 30 سال زمامداری اش به عمران و آبادانی فراوان دست زد. تجارت را تشویق و مالیات کارگران و کشاورزان را لغو کرد. در شیراز بناهای متعدد از جمله مسجد و بازار وکیل را ساخت. حافظیه و آرامگاه سعدی از کارهای اوست. وی در کرمان نیز دست به عمران زد و بازسازی مسجد جامع مظفریه از یادگارهای اوست و به همین سبب کرمانی ها لطفعلی خان نوه وی را در روزهای سخت در پناه خود قرار دادند که گرفتار شقاوت و بی رحمی دشمن او آقامحمدخان قاجار شدند. هم اکنون موزه ی شهرستان ملایر همان خانه ی قدیمی متعلق به لطفعلی خان است.

 

 

كتیبه خشایارشا به خط میخی (فارسی باستان)

 

 

محل و تاریخ اكتشاف: اطراف تخت جمشید به سال 1345

 

خدای بزرگ است اهورا مزدا كه این شكوه را كه دیده می شود آفرید. كه شادی را برای انسان آفرید. كه خرد و توانایی را به خشایارشا بخشید. خشایارشاشاه گوید:به خواست اهورامزدا من چنانم كه راستی را دوست دارم و از دروغ بیزارم. من نمی خواهم كه قوی بر ضعیف ستم كند و نه مرا كام است كه به قوی از سوی ضعیف ظلم كرده شود، آنچه را كه راست است، آن را می پسندم.

خواست خدا در زمین آشوب نیست بلكه صلح نعمت و حكومت خوب است. من دوست دروغگو نیستم، تند خو نیستم، هر آنچه مرابه خشم آورد با نیروی خرد بر آن چیره ام و سخت بر امیال خود مسلط هستم.

هر كه همكاری و همیاری پیشه كند در خور كوششش او را پاداش می دهم و آنكه آسیب رساند او را متناسب با گزندش مجازات می كنم. نه مرا كام است كه مردی آسیب برساند و نه مرا كامی است كه اگر آسیب رساند مجازات نشود. آنچه كسی بر ضد كس دیگری بگوید مرا باور نیاید مگر آنكه بنا به قانون نیك گواه آورد و داوری ببیند. اگر مردی فراخور توانایی طبیعی خویش كاری را انجام دهد و بجای آورد شادمان و خرسند می شوم و خشنودی ام را كرانه ای نیست. چنین است هوش و اراده من.

مپندار كه زمزمه های پنهانی و در گوشی بهترین سخن است، بیشتر به آنی گوش فرادار كه پس پرده می شنوی. تو بهترین كار را از توانمندان مدان و بیشتر به چیزی بنگر كه از نا توان سر باز زند. چون آنچه از سوی من انجام شد ببینی یا بشنوی چه در زادگاهم و چه در آوردگاه رزم، بدان كه این توانایی من است، علاوه بر قدرت اندیشه و هوشم. این است كاردانی من.


تا جایی كه تن من توان دارد در جنگجویی هماوردی خوبم، چون در آوردگاه باشم كسی را كه از دور می بینم به نیروی ادراك و خرد می دانم كه بدخواه است یا كه دژ اندیش نیست. به نیروی ادراك و اراده خویش همواره نخستین كسی هستم كه تصمیم می گیرد كار شایسته را. چون نافرمانی را ببینم و چون دوستداری را.


مردی هستم آزموده هم با دستها و هم با پاها. به هنگام سوار كاری سواری خوبم به عنوان كمانور تیراندازی چیره دستم چه بر اسب باشم چه با پای پیاده. در نیزه وری نیزه وری نیكم، خواه از روی اسب خواه از روی خاك. اینها هنر هایی است كه اهورا مزدا مرا بخشیده است و توانایی بكار بردن آن را داشتم، آنچه بر دستم رفته است به یاری یزدان همه را با هنرهای خویش كه ارزانی اهورا مزدا بوده است به انجام رسانده ام. اهورا مزدا مرا و كار های مرا بپایاد.

حقوق شهروندان ایرانی در ایران باستان

 

 

نخستین اعلامیه حقوق بشر در جهان، در ایران باستان و در زمان كوروش بزرگ هخامنشی (ذوالقرنین) ، صادر شده است. كوروش کبیر در این منشور، برده داری و اسیر آزادی را ممنوع اعلام كرده و به بازگرداندن همه اسیران و بردگان به سرزمین های متبوعشان، دستور داده است. با مطالعه بخش هایی از این اعلامیه كه به هنگام فتح بابل از سال 550 سال قبل از میلاد صادر شده می فهمیم كه كوروش بزرگ دست به سنت شكنی زده و از شیوه مرسوم آن زمان كه اعمال سیاست زمین سوخته و قتل عام مغلوبین بوده احتراز می كند و می گوید :


    سپاهان من، بدون مزاحمت، درمیان شهر بابل حركت كردند من به هیچ كس اجازه نمی دادم كه سرزمین سومر و اكد را دچار هراس كند … من احتیاجات بابل و همه عبادتگاه هایش را در نظر داشتم و در بهبود وضعشان كوشیدم. من یوغ ناپسند بابل را برداشتم، خانه های مخروبه آنان را آباد كردم، من به بدبختی های آنان، پایان بخشیدم.


در عصر داریوش هخامنشی نیز شاهد یك قانون جامع هستیم كه به ‹‹ دادنامه داریوش ›› شهرت یافته است. سلسه مقرارت آیین زردشت – كه وندیداد نامیده می شود. – مبتنی برهمین دادنامه است. یكی ازمظاهر حقوق بشر در دوران هخامنشی، بردباری مذهبی است. داریوش بزرگ، دادگری وعدالتخواهی را به بهترین شیوه درزمان خودش برقرار كرد ودراین میان، ازدادرسان ویژه مسائل دشوار حقوقی یاری می جست. او قانون اساسی كشور را برمبنای بردباری دینی و رعایت حقوق اقلیت های مذهبی، تدو ین كرده بود و درنگارش این قانون، آداب و رسوم و سنت ها و قوانین و مقرارت ملل مغلوب را تاجایی كه به كیان امپراتوری هخامنشی لطمه نمی زد، لحاظ كرده بود. او برای اجرای هرچه بهترقانون اساسی، شورایی متشكل از دادرسان خانواده شاهنشاهی و موبدان را مسؤول نظارت بر اجرای قانون قرار داده بود. این شورا، گزارش هایی را كه ازشهر بانان و ایالتهای امپراتوری اخذ می كرد به اطلاع پادشاه می رسانید. به این ترتیب را ه برهرگونه اعمال تبعیض نژادی مذهبی، بسته می شد و كلیه ملل مغلوب با وجود تفاوت های نژادی، مذهبی، زبانی و … باهم داشتند، تحت لوای امپراتوری هخامنشی، درصلح و صفا به سرمی بردند واین مرهون سیاست تبعیض زدایی حكمرانان وقت بوده است. قرن ها بعد است كه در اعلامیه حقوق بشر، چنین حقّی برای انسان ها به رسمیت شناخته شده است. در ماده دوم این اعلامیه آمده است :


    هركس می تواند بدون هیچ گونه تمایز، مخصوصاً از حیث نژاد، رنگ، جنس، زبان، مذهب، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت، وضع اجتماعی، ثروت، ولادت یا هر موقعیت دیگر، از تمام حقوق و كلیه آزادی هایی كه دراعلامیه حاضر ذكر شده است، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد كه مبتنی بروضع سیاسی، اداری، قضایی یا بین الملل كشور یا سرزمینی باشد كه شخص با آن تعلق دارد. خواه این كشور، مستقل، تحت قیومت یا غیر خود مختار بوده یا حاكمیت آن به شكلی محدود شده باشد.


 

ادامه نوشته

نوشیجان تپه

 

 

بنای تاریخی نوشیجان در حدود 20 کیلومتری شمال غرب ملایر و بر فراز تپه ای طبیعی به ارتفاع تقریبی 37 متر قرار گرفته است. این اثر تاریخی که ابتدا به صورت تپه ای باستانی بود از سال 1346 مورد کاوش های باستان شناسی قرار گرفت و در نتیجه ی 6 فصل کاوش صورت گرفته، 3 دوره ی تاریخی در آن شناسایی شد.
آثار فوقانی مربوط به دوره ی پارت ( همون اشکانیان) لایه ی میانی استقرارهایی از دوره ی هخامنشیان و آثار تحتانی که روی سازه ی طبیعی تپه بنا گردیده از دوره ی ماد (حدود 2800 سال پیش) بر جای مانده است.
سازه های مختصر دو دوره ِ پارتی و هخامنشی این تپه، پس از مطالعات کافی برداشته شد و آثار اصلی شامل دژ، معبد، و تالار ستون دار(آپادانا) از اوایل دوره پا برجاست.
عناصر این مجموعه به عنوان نخستین الگوهای معماری ایرانی در فلات قاره ایران از منحصربفردترین و ارزشمندترین آثار موجود در کشور محسوب می گردد.
تپه نوشیجان در منطقه ای که به شورکات معروف است قرار دارد. (وقتی 14 ساله بودم از ملایر تا نوشیجان رو با دوچرخه رفتما!) در کل محافظت و مرمت هیچ بنای تاریخی در کشور عزیزمان، به درستی انجام نمی شود. و این به دلیل نداشتن بودجه است، نه کمبود افراد دانش آموخته و استاد در این زمینه (جای استاد شیرازی خالی...)
البته در سال های اخیر به لطف زیاده از حد میراث فرهنگی استان همدان!، اتاقکی جهت نگهبانی و حراست از ساختمان این دژ کهن سال در نزدیکی تپه احداث شده و چند نقشه و عکس از این بنای ارزشمند در آن قرار داده اند، به همراه یک عدد سرباز...
این وضعیت نه تنها در مورد این میراث گرانقدر، بلکه در مورد اکثر آن ها صدق می کند. جالب است بدانید قبل از انقلاب، کشورهای غربی به لطف وجود محمد رضا شاه بی غیرت، بسیاری از اشیاء به دست آمده از کاوش هایشان را از مرز خارج می کردند و به چپاول می بردند. اشیائی که جدای از ارزش مادی، از ارزش معنوی و تاریخی بسیار زیادی برخوردار بودند. البته پس از انقلاب هم به طور پنهانی افراد سود جو بارها در این تپه و اطراف آن گمانه هایی زدند و برخی از آنان موفق به سرقت اشیاء تاریخی شدند...
حفاری کلی که خارجی ها انجام می دادند، به وسیله ی روستائیان روستاهای اطراف تپه انجام می شد تا زمانی که به اشیاء نزدیک می شدند. سپس ادامه ی کار را تا رسیدن به اثر، خود به عهده می گرفتند. روستائیان از ارزش این آثار بی اطلاع بودند و اموال گذشتگانشان را از روی جهالت، در اختیار بیگانگان قرار می دادند. فکر می کنم سقف شیروانی ایجاد شده بر روی بنا مربوط به قبل از انقلاب باشد، در تحقیقی که 2 سال پیش از این تپه داشتم(دوره ی کاردانی)، فرسودگی و ناکارآمدی این سایبان را عیناً مشاهده کردم که جای بسی تأسف است.
این بار که به ملایر رفتم، حتماً از این بنا تصاویری تهیه می کنم و در بلاگ می گذارم.
نوشیجان شامل اجزای زیر است :
1 - بنای قدیمی جبه ی غربی (نخستین نیایشگاه)
2 - تالار ستوندار (آپادانا)
3 - معبد مرکزی (دومین نیایشگاه)
4 - اتاق ها و انبارها
5 - تونل
6 - حصار و دژ

در ضمن این میراث ارزشمند، در سال 1346 به شماره 763 در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.

 

 

تپه گوراب ملاير با قدمت 5200 سال قبل از ميلاد

 


سرپرست ميراث فرهنگي شهرستان ملاير گفت: تپه باستاني گوراب اين شهرستان مدفن اشيايي با قدمت پنج هزار و‪ ۲۰۰‬سال قبل از ميلاد است.

"علي خاكسار" روز پنجشنبه در گفت و گو با ايرنا افزود: در گمانه‌زني‌هاي انجام شده قطعاتي از سفال‌هاي منقوشي مشابه "سياه ليد" قديم متعلق به پنج هزار و ‪ ۲۰۰‬سال قبل از ميلاد كشف و شناسايي شد.

وي خاطرنشان كرد: لايه‌نگاري انجام شده در ماههاي گذشته گوياي وجود آثار چند دوره تاريخي در اين تپه باستاني است.

سرپرست هيات باستان‌شناسي تپه گوراب اظهار داشت: لايه‌هاي مختلف به ترتيب نشانگر دوره‌هاي سلجوقي و ايلخاني، آثار خشتي مربوط اوايل دوره اسلامي- ساساني، اشكاني، هخامنشي و عصر مفرغ و برنز است.

خاكسار تصريح كرد: در سطح خاك بكر اين منطقه نيز آثاري از سفال‌هاي مربوط به ‪ ۴۲۰۰‬سال قبل از ميلاد كه قابل مقايسه با گودين هفت و سفال‌هاي منقوش مشابه به آثار يافت شده در جنوب غرب كشور شناسايي شده است.

وي گفت: در لايه‌هاي مختلف اين تپه آثار باستاني از جمله قطعاتي شكسته از پيكرهاي گلي، ظروف سفالي، ابزار سنگي و استخواني شناسايي شده است.

وي اضافه كرد: تپه باستاني گوراب با ارتفاع ‪ ۲۵‬متر در ‪ ۱۰‬كيلومتري جاده اصلي ملاير به اراك داخل روستاي جوراب واقع شده است.

گنبد سلطانيه جهان را به ديدار خود فرا مي خواند

گنبد سلطانيه چهارمين اثر تاريخي است كه در سالهاي پس از انقلاب اسلامی در فهرست ميراث فرهنگي يونسكو ثبت شده است.
بناي اين گنبد متعلق به دوران ايلخاني است و بلندترين بناهاي آرامگاهي ایران در دوران اسلامي است و، بعد از كليساي جامع مريم مقدس (در فلورانس ايتاليا) و مسجد اياصوفيه استانبول، سومين بناي عظيم آجري در جهان به شمار مي رود.
اين گنبد تجليگاه هنر و معماري دوران ايلخاني است كه در اواخر قرن هشتم، به دستور سلطان محمد خدابنده، ساخته شده است. سلطان محمد گرايش شيعي داشت و می خواست مقبره حضرت علي (ع) را به سلطانيه منتقل کند که چون با مخالفت علما رویرو شد، آنجا را مقبره خود کرد.
پرونده گنبد سلطانيه
در سال 1376 فهرستی از آثار تاريخي با 17 عنوان تهيه شد تا، بعد از مراحل قانونی و کسب اطلاعات مورد نظر، براي ثبت جهاني اين آثاراقدام شود. در سال اول بناي «تخت سليمان» و در سال دوم «پاسارگاد» به ثبت جهاني رسيد. پرونده گنبد سلطانيه نیز در اجلاس امسال (دوربان در افريقاي جنوبي) بررسی شد.
سلطانيه و تجربه هاي سنتي
اهميت تاريخي سلطانيه در آن است که يكي از سكونت گاه هاي نخستین بشري در ايران است. كشف بقايايي متعلق به اواخر هزاره پنجم قبل از ميلاد به اهميت اين منطقه افزوده است.
در محوطه يا شهر تاريخي سلطانيه، حدود 17 نقطه تاريخي وجود دارد؛ مانند تپه نور، زمینهای طالبيه، زمینهای مسجد جامع، چلبي اوغلو، ملاحسن كاشي. سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري ايران در نظر دارد در سال آينده يكي ديگر از آثار تاريخي كشور را به ثبت برساند كه اين اثر يكي از سه محوطه شوش یا ،كليساي تاتانوس سن استپانوس (در آذربايجان شرقي) يا مقبره قابوس بن وشمگير (در شهرستان گرگان) است.

Archiran.co.sr  _ گنبد سلطانيه

دریغ است ایران که ویران شود . . .

PERSIA

معماری هخامنشیان

پارسه گرد ، آرامگاه كوروش بزرگ

 

 

كلمه پاسارگاد از واژه یونانی در زبان فرانسه گرفته شده . استاد بهرام فره‌وشی عقیده دارد كه ((گرد)) به معنای شهر است و بنابراین ممكن است این شهر در قدیم ((پارسه گرد)) نام داشته است . امروز هم ما شهرهایی مانند اندوجرد در كرمان یا بروجرد و غیره در نقاط دیگر داریم و آنطوری كه استاد فره‌وشی شفاها به بنده گفتند واژه ((گورود )) در انتهای نام شهرهایی از روسیه مانند پتروگراد یا لنینگراد و غیره به همین معنی است . بنابراین اجازه بفرمایید كه ما در این مقاله نام این شهر را كه تا كنون چندین بار عوض شده ((پارسه گرد)) بخوانیم .

وقتی از اصفهان به طرف شیراز میرویم پس از دهكده دهبید روستای زیبای قادرآباد به چشم میخورد و سپس بعد از طی مسافت ده كیلومتر از قادر آباد و پس از رسیدن به دهكده سرسبز سعادت آباد در طرف راست به جاده‌أی بر میخوریم كه به طرف دشت مرغاب میرود . در اینجا از زمینهای زراعتی عبور میكنیم تا به آبادی مادر سلیمان میرسیم و بناهای تاریخی ((پارسه گرد )) از همین محل شروع میشوند .

آقای استروناخ دانشمند باستان شناس انگلیسی در مجلد دوم مجله‌أی كه به نام ایران ((پارسه گرد)) داده است .

در این توضیح یادآوری میشود كه برای رسیدن به آبادی مادر سلیمان باید از رودخانه پلوار عبور كنیم و آرامگاه كوروش بزرگ در مغرب آبادی مادر سلیمان قرار دارد .

براجع به آرامگاه كوروش بزرگ تا كنون مطالب زیاد گفته شده است و حتی بسیاری از دانشمندان منكر این شده‌اند كه این بنا آرامگاه كوروش بوده باشد .

آندره گدار در كتاب هنر ایران صفحة 139 ترجمه دكتر حبیبی مینویسد : ((هنگامی كه كوروش در لشكركشی بر علیه ((ماساژت‌ها )) در دشتهای واقع در مشرق دریای خزر در سال 529 پیش از میلاد در گذشت جنازه‌اش به پازارگاد آورده شد و او را در آرامگاهی كه برای خود ساخته بود قرار دادند )) .

بدون شك آقای گدار این نظر را از نوشته یونانیان نقل میكند (شاید از هرودوت ) ولی باید متوجه بود كه ماساژت‌ها در شمال قفقاز بودند نه در شمال شرق ایران و معلوم نیست چطور هرودوت این اشتباه را كرده و حتی رود ((اركس)) را كه این اقوام در شمال آن زندگی میكردند با رود ((یاكسارت)) یعنی آمودریا اشتباه كرده است . اصولا بعضی از دانشمندان عقیده دارند كه تمام كتاب هرودوت از خود هرودوت نیست و نویسندگان رومی در آن دخل و تصرفاتی كرده‌اند . آقای گدار باز از قول نویسندگان یونانی اضافه میكند : ((این مقبره ساختمان كوچكی از سنگ است كه قاعده آن تقریبا چهارگوش است و سقف آن بصورت خرپشته است و روی سكوی هرمی شكل ساخته شده است و بلندی سنگ چین‌های آن به نسبت بلندی قامت انسان است )) .

مطلبی كه بانو بدا گدار در ضمن یك سخنرانی در سال 1943 ذكر نموده جالبتر است . وی میگوید : ((آریستو بول وقتی بنابر دستور اسكندر وارد آرامگاه كوروش شد )) (آریستو بولوس تاریخ نویس اسكندر بود كه همراه وی در لشكركشیهایش میرفت ) . ((این ارامگاه در باغ مشجری انبوه از درختان قرار داشت كه مسافران در زیر سایه آن درختان استراحت میكردند و سپس برای ادای احترام به پادشاه در گذشته خود را ، مهیا مینمودند ، زیرا مردم ایران واقعا بانی دودمان هخامنشی را از جان و دل میپرستیدند )) و هنوز هم چوپانانی كه گله‌های خود را در این ناحیه میچرانند هر وقت به این آرامگاه میرسند سه مرتبه گله خود را بگرد آرامگاه میگردانند و شیر گوسفندشان را به دیوار آرامگاه میپاچند .

گفته آریستو بولوس هم مستقیما به دست ما نرسیده است و بوسیله ((آرین )) و ((استرابون)) نقل شده و به صورت خلاصه‌أی در آمده بقیه ترجمه متن آن بقرار زیر است :

((… سپس اسكندر به شهر پازارگاد رسید كه یكی از مكانهای اقامت قدیمی شاهنشاهی بود . وی قبر كوروش را دیدن كرد . این آرامگاه عبارت بود از برج كوچكی كه در میان باغ مشجری قرار داشت بطوری كه تقریبا در میان درختان مخفی شده بود . آرامگاه در قسمت پائین كاملا از تخته سنگهای بزرگ بود و در قسمت بالا به خرپشته‌أی منتهی میگردید و مدخل آن بسیار باریك بود .آریستو بولوس داخل آرامگاه شد )) (بنابر دستور اسكندر) .
نقش فرشته بالدار در پارسه گرد كه اشتباهاً به عنوان نقش كوروش بزرگ وانمود شده است
اینجا هم نقطه استفهامی هست . مگر اسكندر خودش میترسید داخل آرامگاه شود كه به آریستو بولوس دستور داد وارد آرامگاه شود ؟ شكی نیست كه اگر آریستو بولوس خودش راست گفته باشد (چون نویسندگان قدیم یونان بسیار دروغ‌ها گفته‌اند) لااقل آرین یا استرابون هم دروغ‌هایی به آن اضافه كرده‌اند . ولی بالاخره در این نمیتوان شكی داشت كه اینها آن آرامگاه را دیده‌اند (و بدون تردید آنرا غارت كرده‌اند . چون این عادت یونانیان قدیم بود .) استرابون از قول آریستو بولوس اضافه میكند : ((در آنجا تختی وجود داشت .)) (از طلا كه بدون شك سربازان اسكندر آنرا بچپاول برده‌اند )((و میزی از طلا بود و روی میز جامهایی برای آشامیدن بود و یك تابوت زرین نیز قرار داشت )) . ( این مطلب امكان دارد چون اگر تابوت از سنگ بود یا در محل باقی میماند یا اگر هم آنرا می‌شكستند لااقل قطعه‌های آنرا بیرون می‌انداختند و حال اینكه چنین قطعاتی اكنون در اطراف آرامگاه وجود ندارد . بنابراین باز هم باید بگوییم كه سربازان اسكندر كه تشنه طلا بودند و برای همین به ایران آمده بودند آنرا قطعه قطعه كردند و بغارت بردند ) . بقیه گفته آریستو بولوس به قرار زیر است : ((و نیز تعدادی لباس و جواهرات با سنگهای قیمتی در آنجا وجود داشت )) . (آیا شما میتوانید تصور كنید كه جناب آریستو بولوس و سربازان اسكندر به این جواهرات نگاههای حسرت آمیز كردند ولی به آنها دست نزدند ).

((آرین)) از قول آریستو بولوس یك دروغ شاخدار نقل میكند : ((تمام این اشیاء در ملاقات اول آریستو بولوس در اینجا وجود داشت ولی بعدا مفقود شد و فقط تخت و تابوت بر جای مانده بود)) (مقصود ((آرین)) این بود كه اسكندر با لشكریانش پس از دیدن آرامگاه كوروش به افغانستان و هندوستان رفتند و وقتی از آنجا مراجعت میكردند تا به بابل بروند دیدند كه این اشیاء غارت شده است ) . ((ولی تخت و تابوت هر دو را شكسته بودند و جسد را از تابوت زرین بیرون انداخته بودند )) .

 

آریستو بولوس اضافه میكند : (( این كار را نمیتوان به ساتراپ آن ناحیه نسبت داد بلكه كار دزدانی بود كه آنچه را میتوانستند ربوده بودند ولی تخت و تابوت زرین را نتوانسته بودند ببرند و آنرا شكسته بودند . به هر حال این دزدی هنگامی انجام گرفته بود كه یك دسته نگهبانان دائما در آنجا حضور داشتند و این نگهبانان مغها بودند كه روزی یك گوسفند برای مصرفشان داده میشد و هر ماه نیز به آنها یك اسب میدادند)) . (مقصود جناب آریستو بولوس این است كه این كار را همان ایرانیان با همدستی نگهبانان آرامگاه انجام داده‌اند و منطقا ممكن نیست كه ایرانیان آن زمان كه هنوز یادگار خوبیهای كوروش فراموششان نشده بود چنین كاری را انجام داده باشند ) . باز به گفته آریستو بولوس ادامه میدهیم ((ولی عزیمت اسكندر به طرف هند موجب اختلال و اغتشاش در این ناحیه شده بود و در ضمن بدبختی‌های دیگر كه اتفاق افتاد این عمل زشت نیز انجام گرفت )) .

بعد آریستو بولوس اضافه میكند : ((در آن آرامگاه كتیبه‌أی بود كه در آن نوشته شده بود ((أی عابر … من كوروش هستم … شاهنشاهی را به پارسی‌ها داده‌ام بر آسیا حكومت كرده‌ام … پس به گور من چشم من چشم طمع نیانداز … )) (نقل از استرابون 15 – 3 – 27) .

این فرمایشات جناب استرابون نقل از آریستو بولوس بسیار جالب است ولی در بعضی مطالب آن شك و تردید هم میتوان داشت زیرا اولا تارخ نویسان اسكندر همواره كوشش كرده‌اند ایرانیان را كوچك نشان دهنده و هنوز شما وقتی شما بسیاحت به یونان میرویددر جلگه ماراتن محلی را میبینید كه مانند تپه‌أی برآمده است و بدروغ یا راست میگویند در اینجا همان 300 نفر كه در برابر پنج میلیون ((باربار)) (مقصود ما هستیم ؛) كشته شدند و از آن دفاع نمودند مدفون‌اند . خوب بود ما هم یكچنین پشته‌أی در تخت جمشید درست میكردیم و میگفتیم اینها همانهایی هستند كه چند هفته خانه پدریشان را در برابر قشون اسكندر حفظ كردند و اسكندر پس از كشتن آنها پایتخت ایران ما را آتش زد … و غیره . ولی ما امروز مانند شاهنشاهمان بیشتر مایلم كه حتی با دشمنانمان مهربانی كنیم و عقده‌هایی برای بهم خوردن دوستی میان ما و ملل دیگر ایجاد ننماییم .

ساختمان معروف به برج پارسه گرد كه شباهت زیاد به كعبة زردشت در نقش رستم دارد و بعضی ها تصور كرده اند كه آتشگاهی بوده است

ملاحظه بفرمایید كه اسكندر كه فقط برای كسب شهرت و طلا به ایران آمده بود از این محل عبور میكند و به این اشیاء قیمتی دست نمیزند ولی همینكه او میرود ایرانیان آنرا غارت میكنند در حالی كه همین ایرانیان مدت دویست سال همین آرامگاه را حفظ كردند و حتی در موقع حمله اعراب به ایران برای حفظ احترام آن آرامگاه آنرا به عنوان قبر مادر سلیمان معرفی كردند .

اما چه نتیجه‌أی از این گفته استرابون میتوانیم بگیریم : اولین نتیجه این است كه استرابون هم عقیده داشته است كه این آرامگاه از كوروش بزرگ است . دوم اینكه اگر نقل قول از آریستو بولوس حقیقت داشته است باشد بدون شك این آرامگاه از كوروش بوده است .

اما اینكه هرودوت میگوید كوروش بدست ماساژت‌ها در شمال شرقی ایران كشته شد قابل قبول نیست زیرا خود او در مكان دیگری ماساژت‌ها را در شمال قفقاز قرار میدهد . احتمالا كوروش در جنگ با سكایی‌ها یا آنهایی كه ما تورانیان میگوییم و فردوسی از آنها صحبت كرده است كشته شده است آنها ترك نبودند بلكه اقوامی هم نژاد با پارسها بودند كه آنها هم به دنبال مراتع برای گوسفندها و اسب‌هایشان میگشتند و كوروش برای اینكه از هجوم آنها به ایران جلوگیری كند به دنبال آنها در صحراهای مشرق دریای خزر كشیده شدو بدون اینكه شكست بخورد كشته شد زیرا آنها با روش جنگ و گریز مقابل كورش آمده بودند و چون در خود قدرت مقاومت نمیدیدند به قسمت‌های شما لتر آن صحراها گریختند و در دوران‌های بعد تحت نام های دیگری (مثلا شاید تحت نام پارت‌ها )بالاخرهوارد سرزمین ایران شدند و حكومت رادر دست گرفتند .

مطلب دیگراینكه اگر كوروش در شمال شرق ایران كشته شد احتمالاجسداو را مومیایی كردند و به ((پارسه گرد ))آوردند و نظیر این كار را ما در پازیریك مشاهده میكنیم زیرا جسد مومیایی شده صاحب آن آرامگاه اكنون در موزة لنینگراد است پروفسور گیرشمن در صفحة 132 ترجمة كتاب هنر ایران كه اخیرا از زیر چاپ بیرون آمده میگوید ((هنر پاسارگاد دنبالة هنر مسجد سلیمان است ولی با این حال تفاوت زیاد میان دو برنامة ساختمانی در این دو اقامتگاه شاهیموجود است . فقط شهرت روزافزون كوروش بزرگ میتواند موجب این اختلاف باشد )) .

(( مجموع ساختمان پارساگاد روی فضایی بطول دو كیلومتر و نیم برپا گردیده است . كاخ های واقعی كه با سنگ های تراشیدهو نقوش برجسته ساخته شده است از زمانی است كه كوروش بزرگ مالك كشور ماد وپارس گردید (550 پیش از میلاد ).در آن موقع پاسار گاد فقط دژ محكمی بود كه پادشاه تابع مادها در آن سكونت میكرد ولی بعدابه پایتخت شاهنشاهی مبدل گردید )) .

((اینطوربه نظر میرسدكه این كاخ ‌های جدید كه در دشت ساخته شده‌اند و حصاری اطراف آنها كشیده شده است بنابر برنامة معینی ساخته شده باشد )) .

((دروازة اصلی كاخ كوروش در گوشة جنوب‌شرقی حصار پاسارگاد قرار داشته و عبارت بوده است از یك تالار كه دو ردیف از چهار ستون در زیر سقف آن پایدار بوده است . در طرفین دروازه‌های اصلی كه در قسمت كم عرض حصار باز میشدند گاوهای بال دار عظیمی قرار داشتند . از دروازه های كم عرض تر كه روی دیوارهای طویل قرار گرفته بودند فقطیك پایة سنگی باقی مانده و روی آن نقش بر جستة فرشتة بالداری را نشان داده اندكه چهار بال دارد و لباس او از نوع لباس ایلامی‌هاست وتاج خاصی برسر دارد كه شبیه بتاج های ربالنوع ((هورس)) در مصراست .در ابتدای قرن نوزدهم هنوز كتیبه‌أی بالای این فرشته بالدار چنین خوانده میشد (( من كوروش هخامنشی )).

 

این مطالبی بود كه آقای گریشمن در كتاب هنر ایران نوشته است ولی من شخصا مدت یك هفته این سنگ را در محل خود بررسی نمودم و به این نتیجه رسیدم كه امكان نداشته است كه كتیبه‌‌‌‌أی بالای این سنگ وجود داشته باشد . بنظر من اینطور رسید كه یكی از مسافران انگلیسی در قرن 18 این محل را بازدید كرده است و كتیبه‌أی را كه هنوز روی یكی از جرزهای سنگی در این محل بخط میخی موجود است دركتابی كه منتشر نموده نقاشی كرده است و ضمنا فرشتة بالداری را هم كه روی جرز دیگری بوده رسم نموده است . دانشمند دیگری كه هیچ وقت به ایران مسافرت نكرده و ((دوبو ))نام دارد و فرانسوی است كتاب آن نویسندة انگلیسی را خوانده و معلوم نیست به چه علت در كتاب خود آن كتیبه را بالای آن فرشته بالدار قرار داده است . بعدا دیگران كتاب دوبو را خوانده‌اند و وقتی به پاسارگاد آمده اند دیده‌اند كه آن كتیبه بالای آن فرشته نیست و بعضی بد خواهان گفتند كه پروفسور هرتسفلد كه مدت بیست سال در این نواهی به تحقیق میپرداخت آنرا ربوده‌است . اكنون شما هم میتواند به پاسارگاد مسافرت كنید و بالای این سنگ بروید و آنرا كاملا بر رسی كنید و استنباط خواهید كرد كه امكان نداشته است قطعه سنگی از آنرا جدا كرده باشند .

بعلاوه دلایل منطقی نیز این مطلب را تأیید میكند :یكی اینكه با چه وسیله این قطعه سنگ را كه قطر آن زیاد است شكسته‌اند . دیگر اینكه این كتیبه به چه درد هر تسفلد یا شخص دیگر میخورده است و بالاخره اگر خدای ناكرده پروفسور هرتسفلد چنین قطعه سنگی را ربوده باشد و بوسیله‌أی به خارج ایران برده باشد اكنون كه او به دنیای دیگر رفته بایدآن قطعه سنگ را در گوشه‌أی از جهان بدست بیاوریم و بفرض اینكه آنرا پیدا كردیم چه ارزشی خواهد داشت .

من این مطلب را به آقای گیرشمن گفتم ولی ایشان نپذیرفتند و جواب قانع كننده‌أی هم بمن ندادند وچون من برای ایشان احترام زیاد قائل هستم در این امر اصراری نورزیدم .

بهمین طریق مطلب دیگری راجع به جسد كوروش گفته‌اند كه بهر طریق خالی از صحت است از نظر علمی و منطقی است وآن این است كه جسد كوروش در زیر خر‌پشتةبنا قرار داشته .

اصولا این فرض برای شاهنشاهی مانند كوروش كه پیشاپیش لشكریانش به جنگ میرفت توهین‌آمیز است كه پس از مرگ از ترس اینكه جسدش را باصطلاح گوربگور نكنند زیر خرپشتة آرامگاه با همسرش مخفی شود . در حالی كه همانطوری كه در صفحات پیش گفتیم ملاحظه شد كه یونانیان جسد كوروش را در محل خود دیده‌اند و حتی به قول خود آنها پس از مراجعتشان از هند استنباط كردند كه جسد مفقود شده است و تابوت طلا شكسته شده است (جمله آخر را اینطور تعبیر كنید كه سربازان اسكندر جسد را از بین بردند و تابوت طلا را قطعه قطعه كردند و میان خود قسمت كردند ).

بعلاوه كدام یك از شاهنشاهان هخامنشی چنین كاری در مورد آرامگاهشان كرده‌اند كه كوروش نخستین آنها باشد . ما آرامگاه تمام پادشاهان هخامنشی حتی آخرین آنها داریوش سوم را میشناسیم و میبینیم كه تابوتهای سنگی آنها هنوز برجاست و در بالای آرامگاههایشان مخفی گاهی وجود ندارد . بنابراین باید این فرضیه را بكلی باطل طلقی كرد .